تبليغاتX
کافه‌ی زیر دریا
کافه‌ی زیر دریا

............سلام...............


writed by raha |  2008/1/23  1 AM | +  | 
یاد تو

 

در چشمانم
الهه ی آب
مصلوب می شود
با یاد تو

 


writed by raha |  2006/5/22  8 AM | +  | 
بیهودگی

 


من هنوز در این بیهودگی
سرد می شوم
گرم می شوم
و
در حباب ها
تکرار
تکرار
تکرار
...


writed by raha |  2006/5/3  12 PM | +  | 
دل خواسته ها
 

برایم چای بیاور
گرم
نمی خواهم سردی دستانم را
باور کنم

 


writed by raha |  2006/4/18  11 AM | +  | 
واپسین دقایق
 

باید به صیقلی ترین سنگ تکیه داد
عصاره ی واژه را بر گلبرگ های سرخ چکاند
بر غبار آینه
چهره ی شفاف خاطره را یاد آور شد
واپسین دقایق است...

 


writed by raha |  2006/3/20  0 AM | +  | 
صدا
 

از گریبان پنجره ای ناآشنا
صدایت زدم
صدا بر لب هایم محو ماند
تو را بی صدا نگریستم
...
تو امّا
خداحافظ را چه بی صدا گفتی!


 


writed by raha |  2006/3/10  2 PM | +  | 
جادوی برف
 

در خیابانی اشباع شده از نفس های گرم من و تو
دانه های برف با گام هایمان همراه شدند
و هجومی بی امان آغاز کردند
آری... خدا نُقل بارانمان کرده بود.
سیاهی چشمانمان به سپیدی پیوست
ما در خنده هایمان سحر شدیم...

 


writed by raha |  2006/3/3  11 AM | +  | 
ش‌ب‌گ‌ر‌ی‌ه
 

اشك در نگاهم غلتيد
و بغضش را
در دلم تركاند.

آيا فريادش را فهميدی؟
و ديدی لرزش دستانم را
در جادوی چشمانت؟!!!

 


writed by raha |  2006/2/18  12 PM | +  | 
نیاز
 

شب را چنان زنده می خواهم
که در ورای آن
تنفس صبح را حس کنم
و روشنایی را در پس آن
به شقایق های خفته مژده دهم

 


writed by raha |  2006/2/12  1 PM | +  | 
خلوص
 

مکانی...
جایی...
لحظه ‌ای...
آنی
برای نفس‌ كشيدن مطلق
و دیگر هیچ
...
می‌ خواهم
خلوص تنهایی ‌ام را
در فراز و فرود دم و بازدم‌ هایم
احساس کنم

 


writed by raha |  2006/2/3  12 PM | +  | 
فراخوان
 

می خواهم فراخوانی بدهم برای سكوت
تا حتّا اگر شد لحظه ای
به اندازه ی يك نفس كشيدن
فقط به روشنايی آينه
و نياز دو دست
بيانديشيم

 


writed by raha |  2006/1/29  8 AM | +  | 
آبی نیلگون من

 

در فراق تو

همه شب هايم يلداست

طولانی...

به اندازه ی ژرفای فاصله ها

عشق تو را نمی توان انکار کرد

در ميان مژگانم تو را می پرورانم

تو آبی نيلگون شعر منی

 

 


writed by raha |  2006/1/25  2 PM | +  | 
سهم من
 

در میان شیارهای گم‌شده‌ ی ذهنم
به دنبال ردپایی از سهم شفافی می‌ گردم
که طغیان من را در اعماق دریاهای آبی و آرام
و سواحل پرازدحام كف ‌آلود
پاسخی بتواند بدهد

 


writed by raha |  2006/1/18  12 PM | +  | 
پرسه
 

زمان چه بی مفهوم می تازد
و چه بی پايان

تنها در اين ميان
می توان پرسه زد در سياه شب
در تلاطم وحشی ستارگان
و ماند تا سحر به انتظار عظيم فرداها...

 


writed by raha |  2006/1/14  9 AM | +  | 
ضیافت
 

گل های باغ را به ضیافتی عاشقانه
                                           دعوت خواهم کرد
ضیافتی که در آن فقط من و تو هستیم
                                               و رنگارنگ غزل هامان
نگاهمان که با یکدیگر در می آمیزد

می توانیم در لحظه ای بس کوتاه
                                        شاعری شویم
و گرمای خوشبختی مان را
                                در سطر سطر دفترمان
                                                           بنشانیم

 


writed by raha |  2006/1/9  9 AM | +  | 
یک
 

گُل های سُرخ
در شب
در باغچه ديده نمی شوند
در باغچه يادبود تو است
كنار اين بوته های گُل سُرخ
می خواستی بميری
مُردی
به تو بانگ زديم
تو را صدا كرديم
تو مُرده بودی
يار من
لحظه ای در بهشت
دوام آور
شب تمام می شود

 
گُزیده ای از یک شعر احمدرضا احمدی


writed by raha |  2006/1/8  10 AM | +  | 

home

email
  rss  


و تو ای سنگ صبورم
از كجا دانستی
كه در اين خلوتگاه
سايه ای منتظر است
كه به آن رسم وفا ياد دهی.



چای‌تلخ
شب‌های‌سفید
تااوج‌پرواز
تنهاترین‌تنها
کارت‌تلفن
فرشته‌ای‌درتاریکی
ازنوبرای‌تو‌می‌نویسم
ته‌مانده‌ها
آسمان‌خدا
ندانستن
حکومت‌سایه‌ها
یک‌پیرواز‌جنس‌احساس
قاصدک‌حیرونه