من هنوز در این بیهودگی
سرد می شوم
گرم می شوم
و
در حباب ها
تکرار
تکرار
تکرار
...
برایم چای بیاور
گرم
نمی خواهم سردی دستانم را
باور کنم
باید به صیقلی ترین سنگ تکیه داد
عصاره ی واژه را بر گلبرگ های سرخ چکاند
بر غبار آینه
چهره ی شفاف خاطره را یاد آور شد
واپسین دقایق است...
از گریبان پنجره ای ناآشنا
صدایت زدم
صدا بر لب هایم محو ماند
تو را بی صدا نگریستم
...
تو امّا
خداحافظ را چه بی صدا گفتی!
در خیابانی اشباع شده از نفس های گرم من و تو
دانه های برف با گام هایمان همراه شدند
و هجومی بی امان آغاز کردند
آری... خدا نُقل بارانمان کرده بود.
سیاهی چشمانمان به سپیدی پیوست
ما در خنده هایمان سحر شدیم...
اشك در نگاهم غلتيد
و بغضش را
در دلم تركاند.
آيا فريادش را فهميدی؟
و ديدی لرزش دستانم را
در جادوی چشمانت؟!!!
شب را چنان زنده می خواهم
که در ورای آن
تنفس صبح را حس کنم
و روشنایی را در پس آن
به شقایق های خفته مژده دهم
مکانی...
جایی...
لحظه ای...
آنی
برای نفس كشيدن مطلق
و دیگر هیچ
...
می خواهم
خلوص تنهایی ام را
در فراز و فرود دم و بازدم هایم
احساس کنم
می خواهم فراخوانی بدهم برای سكوت
تا حتّا اگر شد لحظه ای
به اندازه ی يك نفس كشيدن
فقط به روشنايی آينه
و نياز دو دست
بيانديشيم
در فراق تو
همه شب هايم يلداست
طولانی...
به اندازه ی ژرفای فاصله ها
عشق تو را نمی توان انکار کرد
در ميان مژگانم تو را می پرورانم
تو آبی نيلگون شعر منی
در میان شیارهای گمشده ی ذهنم
به دنبال ردپایی از سهم شفافی می گردم
که طغیان من را در اعماق دریاهای آبی و آرام
و سواحل پرازدحام كف آلود
پاسخی بتواند بدهد
زمان چه بی مفهوم می تازد
و چه بی پايان
تنها در اين ميان
می توان پرسه زد در سياه شب
در تلاطم وحشی ستارگان
و ماند تا سحر به انتظار عظيم فرداها...
گل های باغ را به ضیافتی عاشقانه
دعوت خواهم کرد
ضیافتی که در آن فقط من و تو هستیم
و رنگارنگ غزل هامان
نگاهمان که با یکدیگر در می آمیزد
می توانیم در لحظه ای بس کوتاه
شاعری شویم
و گرمای خوشبختی مان را
در سطر سطر دفترمان
بنشانیم
گُل های سُرخ
در شب
در باغچه ديده نمی شوند
در باغچه يادبود تو است
كنار اين بوته های گُل سُرخ
می خواستی بميری
مُردی
به تو بانگ زديم
تو را صدا كرديم
تو مُرده بودی
يار من
لحظه ای در بهشت
دوام آور
شب تمام می شود
گُزیده ای از یک شعر احمدرضا احمدی